تبليغاتX
شهر خاکستری

شهر خاکستری

بازم دلم گرفته

گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
 
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
 
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
 
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
 
كس نديده به لبم خنده هنوز
 
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
 
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
 
دست ايام ورقها زده است
 
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
 
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 
دل من بردي و با دست تهي
 
منم آن عاشق بازنده هنوز
 
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

 

 

 

*************************************************

ديگر از عشق برايم سخن مگو

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

بگذار كه سكوت برقرار باشد...

دوست دارم كه چند روزي را

با بي تفاوتي سپري كنم

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

به اندازه كافي اشك ريخته ام

براي روباهاي بي بازگشت

براي مواقع دل تنگي

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

من ديگر قلب افسار گسيخته اي ندارم

مي خواهم به سهم خودم زندگي كنم

و ديگر كسي كه دوستم دارد

  

 

 

************************************************** 

من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آش

زدم ,کشتم

من بهار عشق را ديدم ولی باور نکردميك کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا همه خوب ها رفتند و ,خوبی مانددر يادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفتبهارم رفت........عشقم مرد.........يارم رفت

 

 

 

 ***************************************************

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد

خوب من ، منظره خوب تماشا دارد

ساختم آینه ای را به بلندای خیال

تا خودت را به تماشای خودت وا دارد

راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است

که به اندازه صد فلسفه معنا دارد

گوش کن ، خواسته ام خواهش بی جایی نیست

اگر آیینه دستت بشوم جا دارد

بی قرار آمدن ، آشفتن و آرام شدن

حس گنگی است که من دارم و دریا دارد

یخ نزن ، رود معمایی من ، جاری باش

دل دریاییم آغوش پذیرا دارد...

 

***********************************************

سلام كسي كه تو دلم درخشيد
من ديگه دوستت ندارم ببخشيد
من واسه اون كسي كه دوست ندارم
نميتونم شاخه گل بيارم
بين تو و اون روزها كلي فرقه
تو اسمونت پر رعد و برقه
نه مهربوني نه واسم ميخندي
هر دري رو من ميزنم ميبندي
كو اون همه شعرهاي عاشقونه
كي بود بهم ميگفت سلام بهونه
از چشم من افتادي نازنينم
دوست ندارم ديگه تو رو ببينم
اگه دلت همين حالا بشكنه
بهتر از اوارگي هاي منه
من كسي رو ميخوام كه عاشق باشه
اول و اخرش شقايق باشه
من كسي رو ميخوام كه نيست مثل تو
پشيمونم دوستت ندارم برو
پشيموني گرچه نداره سودي
خوب شد كه فهميدم بدي به زودي

 

 

************************************************* 

باز امشب اشک ما بيدار شد
صفحه نقاشي اش رخسار شد

قطره اشکم سکوت شب شکست
همچو الماسي کنار لب نشست
 
بيقرارم همچو چرخ روزو شب
 
آسمانم ،آسماني غرق تب

گريه هاي ابر حرف بودن است
آدمي را عشق ظرف بودن است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 9:0  توسط مجتبي  | 

دل تنگی

 

باز امشب اشک ما بيدار شد
صفحه نقاشي اش رخسار شد

قطره اشکم سکوت شب شکست
همچو الماسي کنار لب نشست
 
بيقرارم همچو چرخ روزو شب
 
آسمانم ،آسماني غرق تب

گريه هاي ابر حرف بودن است
آدمي را عشق ظرف بودن است

 

دل تنگي

 

***********************************

 

     تو اگه می گی دلت تنگه واسم ...      

                                  من می گم اگه بخوای واست جون می بازم
    
تو میگی یادت می افتم شب و روز       

                                    من میگم حتی شبم خواب شما رو میبینم
    از روزی که تو اومدی مالک قلب من شدی   

                                  دنیا چقد رنگی شده می خوام غصه رو از یاد ببرم
    با هم داریم می ریم سفر ؛ چه سفری....   

                                 تو راه نگی خسته شدی اون وقت منم کم میارم
    فرشته ها دارن میان بدرغمون تو این سفر              

                                 چشم انتظارن همشون یه وقت نشه تنها بیام

 

 

************************************

ديگه نيا سراغم چون خيلي وقته مردم
فكر نكني عزيزم بازي عشقو بردم


 
تو رفتي بي تفاوت قلبمو جا گذاشتي
يه دنيا خاطراتو به زير پا گذاشتي


يه عمري با خيالت زنده بودم عزيزم
 
رفتي ولي نميخوام اشكي به پات بريزم


 
چشم انتظا رت بودم تو ا وج نااميدي
 
نمي دونم صدامو چرا نمي شنيدي


 
تو هم بايد بسوزي تو هم بايد بميري
 
تا آخرين نفسهات جون بدي توا سيري


 
قلب منو شكستي شكسته دل اسيرم
 
اما بدون يه روزي تقاسشو مي گيرم


يه روزي نفرين عشق خفت تورم ميگيره
زنده اي اما بدون قلب توهم می میره

 

***********************************

من عاشق توام به وفاداري ام نخند
بر گريه هاي دم به دم و زاري ام نخند

هرگز گناهي از من بيچاره سرنزد
تنها گناهمي به گناهکاري ام نخند

اين ماه من شب من از تو روشن است
خواب از سرم پريد به بيداري ام نخند


دربند حرف هاي تو افتاده ام چه سخت
زنداني توام به گرفتاري ام نخند

 

با ديگران نشستي و خنديده اي به من
من سوگوار توام به عزاداري ام نخند

 

 دل تنگي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:45  توسط مجتبي  | 

می نویسم برای تو

بی تو من زنده نمانم

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود ونبودی
تو همه شعرو سرودی
چه گریزی زبر من
که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل
بتو هرگز نستیزم

من ویک لحظه جدائی ؟
نتوانم ... نتوانم...

بی تو من زنده نمانم

 

i love you

 

**********************************************

 

ای همه آرامشم از تو، پریشانت نبینم

 چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

 همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

 در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک  کجا شدعاشق شور آواز قشنگت در قفس

چون قلب خود هر لحظه نالا نت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ

 تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه ی دل تنگینت را خوب من، بگذار و بگذر

 گریه ی دریا چه ها را به دامانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

 i love you

 

*********************************************

گفتم شايد نديدنت از خاطرم دورت كنه
ديدم نديدنت فقط مي تونه که كورم كنه
گفتم صدات و نشنوم شايد كه از يادم بري
ديدم كه توي گوشام جز صداي تو نيست صداي ديگري
نديدنت ، نشنيدنت عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل پر پر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ نرگسم حتي يه غنچه هم نداد
همش مي گفتم با خودم ...  نكنه بميرم و نياد
اين روزها محتاج توام من نمي گم دلم ميگه
فردا اگه مردم نياي  چه فايده نوش دارو ديگه
نديدنت نشنيدنت عشق رو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل پر پر شد و گم شد و مرد

 

i love you 

 

  

***************************************************

 

 تو ترانه من هستي

 

 

 من طرح لبهاي تو را خواهم كشيد

 كه بدون گفتن كلامي ترانه مي خواند

 نگاه تو كه مرا بر مي انگيزد يا به رويا ميبرد

 به انجاي كه پرندگان خواهند رقصيد

 

 من موهاي تو را لمس مي كنم كه در آن

 هزاران افتاب تابستاني مي درخشد

 واين كمترين بي عدالتي و غبار اندوه

 كلماتي هستند كه تو را مي آزارند

 

 من نور تو را مي گيرم

 زيرا تو اولين كسي هستي كه توانسته است

 ترانه ام را روشن نمايد

 سپس من ميروم ودر سرتاسر زمين فرياد مي كشم

  تو ترانه من هستی

 

i love you

 

 

******************************************************** 

 

چه سفر هايي دارد اما ، از دنياي من تا دنياي او يك كوله بار انتظار فاصله   است ، افسوس كه مي شود اين كوله بار را به راحتي از ميان برداشت . هر روز با يادش پنجره را مي گشايم و از پشت حصار پنجره به افق خونين خميده مي شوم و محو تماشاي سرخي غروب مي گردم از پشت پنجره كه هميشه نظاره گر چشمان نا اميدم هست . منتظرش مي شوم تا گام در عالم خيالم گذارد و با او باشم . به او نزديك مي شوم و با او باشم و با او انس مي گيرم . دلم مي خواست به دنياي او سفر كنم و خوب دانستم ...

 

                i love you

 

*********************************************************

 

گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
 آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
 كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پيش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
 كس نديده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
 دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ايام ورقها زده است
 زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
 همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردي و با دست تهي
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

 

 

**************************************************

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز


باد و بارانی بود اندرون دلم


و صدای چند کلاغ و جير جيرک


کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن


خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!


برای که بنويسم حالا ؟

 

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟


يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر

 

می دارد


پر شدم از شوق برای نوشتن


دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ

 

نوشتم

 

سلام محبوب من ...


چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی


صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی

 

بينشان آدم حالی به حالی

 

می شود


هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

 

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت

 

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر

 

پنجه هايش.


تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی


معشوق صبور من ...


می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم


دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد


رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

 

مثل آتش داغی و مثل آب شفاف


اگر تو نبودی تو معنی نداشت


تو تمام توی منی


اگر می بينی چشمم به در می ماند


نه اينکه يادم رفته تو هستی

 

که می دانم هستی در کنارم

 

منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود


و بگويد کسی نيايد .


معبود من ...


اگر ديدی روز کسی در کنارم بود


خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته

 

که رهايش نکردم


مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی


گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست

 

مطلوب من ...


سرم را گاهی بگير بين بازوانت


نکند يادت برود که سخت نيازمند توام


من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی


تو بايد مرا بارور کنی


از تمام خواستن هايم


تو خيلی خوبی


برای کسی که دوستت دارد


و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد

 

مهربان من ...


می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟


چرا نشود


راستی يادت نرود


آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...


((  چون می دانی


گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم


يک توی کوچکتر را به من بده


تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))

 

تو چقدر مهربانی


مواظب خودت باش

نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد

کاش جوابش را بدهد

ندهد هم می دانم که می خواند

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد

باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
  خوابی با نفس های عميق ….

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:19  توسط مجتبي  | 

عزیزتر از جان

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن؟
اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم؟
اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صد دفعه بگم که می میرم برات؟
اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنم درد بهانه هام تویی؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟
بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه بشم؟
اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟
اجازه هست عکس تو رو رو صورت ماه بزنم؟
طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو؟
اون عکسی که می خوای بدی جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمون واسه تو دس تکون بدم؟
اجازه می دی واسه تو قصر طلایی بسازم؟
با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم؟
اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی که عشقانه بود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت؟
کاش نزاریم برنده شه تو یازی ما سرنوشت
اجازه هست با افتخار آهنگ ساز من بشی؟
تو فصل سخت زندگی باز گل ناز من بشی؟
اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه؟
اجازه می دی پاییزه پر از تولدت کنم؟
بیامو ماه آبان و پیشکشی خودت کنم؟
اجازه هست ؟ بگو که هست من همشو دارم میگم
با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم
اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟
گول گلارو نخورم محو ستاره ها نشم؟
اجازه می دی که بگم من مال تو تو مال من؟
من از تو خواهش می کنم که زیر وعده هات نزن
اجازه تو دست تو اجازه من دست تو
خنده من خنده تو شکست من شکست تو

*****************************************

گلهای تازه

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو میکنم

****************************************************

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 17:45  توسط مجتبي  | 

تنها ترین...

 

تو را بايد كه پرستيد ،تو را بايد بوسيد
تو را بايد كه شناخت ، به تو بايد دلباخت

راز عشق را تنها از تو بايد آموخت
بي تو بايد هر دم از تب عشقت سوخت

تو چه حسي هستي؟ كه به من پيوستي
هر نفس بي ترديد تو را بايد پرسيد

در تو بايد گُم شد ، بي هراس و بي باك
از تو بايد تابيد بر تنه كهنهء خاك

با تو ميشه خنديد به طلسم تقدير
با تو ميشه بخشيد روزگار دلگيـر

تنها ترين تنها

 

 

                  *******************************************************

تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپشهای قلبش فاصله ها را

در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند

.کسی که کلامش اهورائی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد

نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد

باز از تو می نویسم،توئی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی

اوج صفا را معنی کردی

من از تو می گویم

از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسیهای سفید،

از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک

نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای

نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحائی بر کالبد بی روحم ندمیدی

ای مقدس،ای دریائی،آبی بیکران وفا،در قله،ای مغرور سر فراز

من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و

منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا

پس بیادم باش و فراموشم مکن...

                  *******************************************************

 

 

 

خسته ام .....


 خسته ام از نوشتن از عشق...از نوشتن از اين همه احساس،خسته از اين كلمات كودكانه

 خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم، فراموش كردن هستي ام

 خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودمو

 خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن

 خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ
 خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در كنج تنهائيهايش
 خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...!ازاعتياد چشمانم به اشك،از اعتياد روحم به غم و غصه
 خسته ام از اين قمار،از قمار دل !قماري كه آخرش چه برنده باشي و چه بازنده،« بازنده اي »  بيش نخواهي بود

 خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل...!! خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زير سؤال رفتن عشق   
 خسته ام.... خسته .... خسته ي خسته ..!! خسته ازاين صبر و انتظار

 خسته از تكرار روزها  خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از اين  زندگي

تنهاترين تنها...

 

   *************************************************** 

 

سخن دل

 

 دگر اينجا براي تو خريداري نيست هيچ بازاري نيست !

اين متاعي كه تو دل عشق نهادي نامش برو بفروش به خريدار دگر

 اين متاع همه نيرنگ وريا را بده بر يار دگر

 برو بازار دگر !

روز اول به صد اميد به تو پيوستم چه هوس ها كه پديدار شد و در بستم

 برو بيكاره كه زين پس دگر اينجا هوس است

پايبند تو شدن اي دل بيچاره بس است !!

 برو دل هر چي كه مونده تو وجود من ببر

برو هر جا كه ميخواي يه عشق تازه اي بخر برو از سينه ي تنگم

برو بيرون بي وفا ديگه دست بكش ازم جدام بزار با غصه ها

بابا از بس كه ازت جفا ديدم خسته شد م

مثل سيمرغي بودم كه بال و پر بسته شدم

 روز اولي كه پا گذاشتي تو سينه ي من من همه وجودمو وقف تو كردم

 ديوونه!

 برو دل دستتو از سرم بكش نميخوام كه خاطراتت تو وجودم بمونه

 آخه تا كي از غمت سرم رو پايين بگيرم نميخوام با تو باشم

 بزار كه تنها بميرم

 ديگه هيچ صحبتي نيست ميون ما برو بيرون برو بيرون بي وفا !

نمي دونم چرا ديشب دوباره تو خواب راحت من پا گذاشتي

 شتابون اومدي اون نيمه شب سرشك غم تو چشمام جا گذاشتي

 اگه يادت باشه خودت مي خواستي كه هر چي بود ميون ما تموم شه

 تو رفتي و برات فرقي نميكرد كه خواب خوش به چشمونم حروم شه

اگه حرفي واسه گفتن نداري چرا شبها نمي ذاري بخوابم

تو كه با من سر ياري نداري چرا هر نيمه شب آيي بخوابم

برو اي دل كه دگر با تو مرا كاري نيست

 

       *******************************************************

 

تو کجای

وقتی بارونیی چشمام تو کجایی؟

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟

وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم

ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس

یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

تنهاترين تنها...

 

    **************************************************

خسته و پاي پياده،از دل شبها گذشتم
واسه به تو رسيدن،همه پل هارو شكستم
اما تو يه روز برفي،پا رو عاشقيم گذاشتي
گل اعتمادو بردي،منو دست غم سپردي
پشت سرم يه راه دور،يه دنيا آه و اشكهاي شور
پيش روم،يه باغ گل،يه دنيا رازو چشمه نور
تا به كي رو شونه عشق،بار تنهائي رو بردم
تا به كي به پات نشستم،ثانيه هارو شمردم
اگه تو يه مهر جادو،رو تنه لطيف عشقي
ميشكنم من اين طلسمو،كه رو سادگيم گذاشتي
ميگذرن شبها و روزا،گريه ها معني نداره
اما من تو فكر فردام،فصل آغازي دوباره

تنها ترين تنها...

************************************************* 

سکوت هم معنا دارد((عزيز دل))وقتی بالبخندی از کنار دل تکه تکه ام رد ميشوی.واين سکوت فقط و فقط برای همين بود.بعد از مدتها چشمانم شروع به سوختن کردند و باز اين نرمی دستمالها بود که صورتم را نوازش کرد.اين اشکهای لعنتی و اين فکرهای لعنتی تر مدتی بود که گريه نکردن برام عقده شده بود.در اين مدت خودم را به هر کاری مشغول کردم که فراموش کنم ولی هر چه را هم که فراموش کردم باز هم به سراغم می آمد.می دانيد کاش هيچ اجتماعی نبود و همه آدم ها تنها زندگی می کردند و فقط خودشان برای خودشان کافی بودند.بگذريم که اين حرفها حال مرا خوب نمی کند اصلا هيچ چيزی حال مرا خوب نمی کند.مثل هميشه دوباره باز اين اشکهای بی پيرامانم را بريده است و باز دخلم را می آورد.چشمانم می سوزد و من در ميان دود سيگار و آرزوهايم گمشده ام هه آرزوهايی که شنونده اش هيچگاه نشنيد و اگر هم شنيد نشنيده اش گرفت اصلا خدا هم با همه بی معرفتی های دنيا هم دست شده شايد از روز ازل تعهدی بسته که اگه بندها ش رو کسی ازار بده به خورشيد هم که باشه ميرسونه.چشمانم را می بندم تا نهايت لذت رو از صدای تار ببرم.اه چرا اين اشکها تموم نميشن؟؟ديگه حتی حال نوشت رو هم ندارم....اينجا سيگار و صدای تار و گريه برای من کافی است.

تنهاترين تنها... 

    ************************************************** 

یه روز بهم گفت : میخوام با هات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم گفتم :اره میدونم...فکر خوبیه .منهم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت :میخوام تا ابد باهات بمونم .اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم اره می دونم . فکر خوبیه . منهم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت : میخوام برم یه جای دور . جایی که هیچ مزاحمی نباشه

وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا . اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم : اره .میدونم فکر خوبیه .منهم خیلی تنهام

یه روز تو یه نامه نوشت : من اینجا یه دوست پید ا کردم . اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

برا ش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : اره میدونم . فکر خوبیه .منهم خیلی تنهام

یه روز دیگه یه نامه برام نوشت که : من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم .اخه میدونی

من خیلی تنها م ...براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : اره میدونم

فکر خوبیه . منهم خیلی تنهام ....حالا دیگه اون تنها نیست ....و از این بابت خوشحالم

اما چیزی که بیشتر از همه خوشحالم می کنه که هنوز هم اون نمی دونه که

... من خیلی ...خیلی تنهام

                                                                     از طرف سياهي * تقديم به عسل                          

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 15:11  توسط مجتبي  | 

تقدیم به تو...

           

                  بنام نامي دوست 

وقتي كه ترانه با تو بودن را سرودم ، انديشيدم كه عشق

يعني يه مرگ تازه

عاشق شدم مردم ، مردم و سياهي شب را حس كردم

و حاصل عشق خود را دروغي بيش ند يدم ;

اما بازما ندم ، غزل ها را از نو سرودم و تو را رها نكردم

شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگر وجود ندارم

چون كه تو مرا نابود كرده بودي

ومن اين نابودي را عشق مي پنداشتم.

 

 

 

   *******************************************

  

   تو خودت مثل يه روز آفتابي هستي

 

اگه با تو نبود م، برات كه بودم

                   اگه چشمات نبودم ، نگات كه بودم

 

اگه خورشيد نبودم،يه ماه كه بودم

                     اگه پاهات نبودم ، يه راه كه بودم

 

اگه گريه ات نبودم ، يه اه كه بودم

                  اگه حرفلت نبودم ، صدات كه بودم   

 

اگه ...

     اگه ...

        اگه ...      

 

       *******************************************

كاشكي يكي پيدا بشه معني عشقو بد ونه

براي اين شكسته دل،هميشه عاشق بمونه

بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي

من مي خوام كه اين پنجره را به روي ابرا واكنم

پر بزنم پروانه وار غمو ديگه رها كنم

چه خوبه در كنار تو ، تو دشت عشق پا بذارم

اين غمو و غصه دلُ يه گوشه اي جا بذارم

بيا اميد زندگي...

 

                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 8:17  توسط مجتبي  | 

سراغ تو

 

به سراغ تو شبي مي آيم

                           با دو صد بوسه ناب  

                                                با دو صد راز و نياز

 

به سراغ تو شبي مي آيم

                             با دلي خسته زدرد

                                                با غم غصه زياد

 

مثل شبهم كه نشيند به گل

                          چوحبابي كه نشيند بر آب

                                              مثل بارون روي گلبرگ درخت

 

                    همچوديدار تو با مندر خواب

 

 به سراغ تو شبي مي آيم

                           به سراغ تو شبي مي آيم 

                                                    به سراغ تو شبي مي آيم

 

من به ديدار تو باز مي آيم...مي آيم...

با نسيمي آروم پر از عطر بهار

من به ديدار تو باز مي آيم...مي آيم...

 

                           با دلي خسته زدرد دور از اين رنگ و ريا

                                     مي دهم دل به دل قصه تو

                                        قصه غصه تنهاي تو     

مي كشم بار غمهاي تو به دوش

                              خسته از دوري و تنهايي تو

   

...به سراغ تو شبي مي آيم

...به سراغ تو شبي مي آيم               

...به سراغ تو شبي مي آيم                             

                                              

                                                              تقديم به يگانه معشوقم در جهان

                                                                   به پاس همه خوبيهايش

 ازطرف مجید آقا که تقدیم کردن به  زهرا

 

براي تو كه هميشه با مني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:8  توسط مجتبي  | 

رنگ چشمات

 هركي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت
هيچ ادايي جاي اون ناز و اداتو نگرفت

پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه
روي هر بومي زديم رنگ چشاتو نگرفت

 

 

**********************************************

بهش گفتم نرو

ولی اون نگاهی کردورفت

یک سوال داشتم ازش

گفت نگوبذارواسه بعد

دوست داشتم همیشه باهاش باشم

ولی ازچشاش می ترسیدم

یه روزبهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمت

اون چیزی نگفت وفقط رفت

بعدازیه مدتی...

دلم خیلی براش تنگ شده بود

می خواستم نامش روبازبخونم

صدای درمی یومد،دروبازکردم خودش بود

نامش هم هنوزدستم بود

گفت:نامموبده من که باهات قهرم...

تنها ترين تنها

******************************************************

قصه بي پايان دل من

چه دلتنگم برای تو..برای چشم غمگینت..برای بیقراریهات..حسادت

های شیرینت..بگو یادت

نرفته منو یادت نرفته..یادته؟

...یادته چه حالی داشتم..یادته ..لحظه ی دیدنت..آروم نداشتم یادته؟

چه روزا و چه شبهایی که با یاد تو سر میکنم..تو هستی همه هستیم

بگو بگو که هنوز یادته...

***********************************************

فصل

ثانیه ها نا چیزند ودقیقه ها در خاطرم نیست ...
ساعتها را نمی دانم وروزها رانشمرده ام
وماهها را نیز...
اما فصل ها در خاطرم نقش بستند:
فصلی که امدی...فصلی که پیوستی...
فصلی که رفتی...وفصلی که فراموش شدی!...
بهار...تابستان...پاییز...زمستان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:14  توسط مجتبي  | 

"CHEST TOL MA CHANSON

 "CHEST TOL MA CHANSON"

je prendrai le dessin de tes levres

qui chante sana dira un mot

ton regard qui defie ou qui reve

ou vont danser les oiseaux 

je predrai tes cheveux ou sallument

les mille soleils dete

et ce rien dinjusice ou de brume

ces mots qui font pleurer

je prendrai ta lumiere

car tu es la premiere

qui a es la premiere

puis jirai le crier a la terra

Cest toi ma chanson

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:45  توسط مجتبي  | 

معنای کلمه عشق

     معناي كلمه عشق
     L براي طريقه نگاه تو به من است
    O براي تنها كسي كه من مي بينم
    V خيلي خيلي خارق العاده
    E براي اينكه بيش از هر كسي تو را مي پرستم

     عشق همه چيز يزست كه مي توانم بتو ببخشم
     عشق چيزي بيش از يك بازي دونفره است
     و تنها دو عاشق مي توانند انرا بوجود آورند
     قلبم را با خود ببر و لطفا" آن را نشكن
     زيرا براي من و تو ساخته شده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:59  توسط مجتبي  | 

عشق نافرجام

                              عشق نا فرجام
 چقدر دردناك است بياد آوردن او
 نمي دانم مي توانم قلبم را فريب دهم يا نه
 اين عشق مرا ديوانه ميكند
و من براي اينهمه رنج به كمك احتياج دارم
 
 اگر بداني او را به چه اندازه دوست داشته ام
 بتو مي گفتم كه بيش از آنكه دوستش بدارم مي پرستمش
 فراموش كردن كار بي فايده اي است
 فكر بازگشت او نيز بيهوده است

 حقيقت را بگويم ديگر بدون او نمي توانم چگونه زندگي كنم
 كه تمام شاديهايم از بيين رفته است
 مي خواهم اعتراف كنم كه از عشق خاءنانه او كه مرا ترك كرده فقط
 درد و رنجش باقي مانده است.
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:48  توسط مجتبي  | 

کاش می دانستی

                                            كاش مي دانستي
 كاش مي دانستي           تواگر مي ماندي                   آسمان دل من آبي بود
                              گرچه كوچ بي خبر وآني بود
               ليك راهت اينبار                      سخت و باراني بود              
                                  كاش مي دانستي
 تو اگر مي ماندي          خلوتم مثل قديم                 غرق در شادي بود
             زندگي جاري بود                      آسمان دل من آبي بود
                                كاش مي دانستم
 آخرين ديدار است         كاش مي گفتم من              كه عزيزم بودي
 واگر مي ماندي           شب تنهايي من                  با تو مهتابي بود
             كاش مي دانستي                  جايت انجا چقدر خالي بود...

                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط مجتبي  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:51  توسط مجتبي  | 

ندیدمت

غصم از اين نيست
                    كه تو رو
                              اون روز اسير
                                             نديدمت
فقط دارم
         دق مي كنم
                      چون تو رو سير
                                          نديدمت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:49  توسط مجتبي  | 

دوستت دارم

اگر باد بودم میوزیدم
اگر ابر بودم می باریدم
اگر خورشید بودم می تابیدم
اگر خدا بودم می افریدم
تا بدانی دوستت دارم
اگر ابر بودی در انتظار اشکت می نشستم
اگر خورشید بودی در پرتوت خود را گرم می کردم
اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپوردم
تا بدانی دوستت دارم...
 
 از طرف دوست خوبم مجید که تقدیمش کرده به Z

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:36  توسط مجتبي  | 

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:12  توسط مجتبي  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:1  توسط مجتبي  | 

کاش نمی دیدمش

کاش نمی دیدمش.....کاش نمیشناختمش....... کاش دوستش نداشتم کاش بهم نمیگفت دوستم داره....... کاش اون جریان لعنتی پیش نمیومد.....کاش دلمو نمیشکست کاش نمیبخشیدمش..... کاش دوباره دلمو نمیشکست..... کاش دوباره نمیبخشیدمش....... کاش این دل نبود کاش او نبود کاش من نبودم حالا به جایی رسیدم که میبینم اگه فراموشش نکنم نابود  میشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:46  توسط مجتبي  | 

عشق

اي عشق كمك كن كه به سامان برسيم

چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم

يا من به يار ، يا يار به من

يا هر دو بميريم و به پايان برسيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:45  توسط مجتبي  | 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط مجتبي  | 

                           ديگر از عشق برايم سخن مگو

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

بگذار كه سكوت برقرار باشد...

دوست دارم كه چند روزي را

با بي تفاوتي سپري كنم

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

به اندازه كافي اشك ريخته ام

براي روباهاي بي بازگشت

براي مواقع دل تنگي

ديگر از عشق برايم سخن مگو...

من ديگر قلب افسار گسيخته اي ندارم

مي خواهم به سهم خودم زندگي كنم

و ديگر كسي كه دوستم دارد را دوست نداشته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:14  توسط مجتبي  | 

                به تو محتاجم

هنگامي كه چشمانت را ندارم

در تاريكي زندگي مي كنم

 

هنگامي كه خنده هايت را ندارم در سكوت

مانند مومني كه كسي خدايش را كشته باشد

من دليلي براي زندگي ندارم

بتو محتاجم...

چون يك درخت به باران

بتو محتاجم

چون انسان به فراموشي

بتو محتاجم

چون تاريكي به روز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:14  توسط مجتبي  | 

                 هرگز هرگز هرگز...

مي خواهم از تو بگريزم

اما اگر تو را ترك كنم مي ميرم

من مي خواهم زنجيرهايي را كه به دست و پايم بسته اي پاره كنم

ولي هرگز چنين كاري نخواهم كرد

تو با هر كاري كه انجام دهي مرا ديويانه مي كني

من دوست دارم تنها باشم

اما در ان صورت احساس كي كنم زندگيم بسيار پوچ است

به محض آنكه مرا ترك كني ...

زندگي با تو غير ممكن است

اما بدون تو نيز برايم امكان ندارد

و هر كاري كه تو انجام دهي من هرگز هرگز و هرگز

نمي خواهم كس ديگري جز تو دوست بدارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:13  توسط مجتبي  | 

من ترانه     مي خوانم

براي پاك كردن قطره اي اشك مي خوانم

در چشمان تو كه مرا از خود بيخود مي كند

ترانه مي خوانم

براي روشن كردن شعله اي

در نگاه زيباي تو ترانه مي خوانم

براي اين هيجان سيري ناپذير

براي ديوانگيهايي كه در انتظارمان هستند

ترانه مي خوانم...

انگاه كه باران نوازش مي كند من ترانه مي خوانم

هنگامي كه اميد بدل به حقيقت شود ترانه مي خوانم

براي عشقي كه شايد به زودي ان را بشناسي

من ترانه مي خوانم

براي اسمي كه به تو دادم

هنگامي كه دنيا مرا رها مي كند من ترانه مي خوانم...

بله فقط بخاطر توست كه مي خوانم

براي تو كه به من فرصت ورود

به وجودت را مي بخشي

بله فقط به خاطر توست كه ترانه مي خوانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:12  توسط مجتبي  | 

                                   

                          به كمي عشق محتاجم

هر روز ودر هر لحظه همه چيز در قلب من

در چرخهاي ديوانه وار دوباره اغازمي شود

زيرا عشق خورشيد و اميد من است

وزيبا ترين چيز در جهان

من عشقي شكفته در دل دارم

كه با كمترين چيزي شعله ور مي شود

نگاهي مرا وادار به ترانه خواندن مي كند

يا مرا مي ازارد

ومن مي دانم كه به سادگي قلبم را

به لبخندي مي بازم

به كمي عشق محتاجم

براي اينكه گيتا رم بنوازد

براي فراموش كردن چيزهايي كه ما را از هم جدا مي سازد

شب وروز"

من به كمي عشق محتاجم

روز به روز من محتاج وجودي مي شوم كه ان را

در كنارم احساس مي كنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:11  توسط مجتبي  |